
پشت درهای کنکورپشت درهای کنکورصبح که بیدار شدم، مغزم طبق معمول کار خودشو کرده بود؛ انگار خودش بلد بود چطور باید منو زنده نگه داره. همه چیز یادم رفته بود. مثل هر صبح دیگه.اما خودم دوباره رفتم دنبالش.زود. تند. سریع.رفتم ببینم کی پیام داده، کی نه. کی یادم بوده، کی نه.لزومی نداشت.یه پیام؟ شاید مهم باشه... اما مهمتر؟خودم. حس خودم. حال خودم.اون لحظههایی که دیدم زندگیم واقعاً تکون خورده.اونجا که تو یه زندگی با درآمد خوبم و دارم منتظرِ بهتر شدنشم.اونجا که از شنیدن لذت میبرم.از خنکای سنگ مرمری که رو...
ادامه مطلب