صمّم یصمّم 1
باب تفعیل
دلم که میگیرد میتواند یک شروع باشد برای تغییری جزیی در رویه و رفتار
نمیدانم از سالها پیش تغییری ایجاد شده یا نه
هنوز خیلی حرفها در دل میماند و هنوز رو دربایستیها شادابی را از چهره انرژی را از جسم و نشاط را از روح و دل میگیرد.
نمیدانم که چرا بزرگان گهگاهی کنج عزلتی میگزیدند، برای دوری از دنیا؟ برای فربه شدن روحشان؟ برای پیوند با خودشان؟ خداوند؟ معنویت؟ من که کنج عزلتم را گوشه اتاقم انتخاب کردهام و دوست داشتم شجاعت زندگی به تنهایی در غار همراه مار و مور و ملخ و ببر را داشتم.
آتشی روشن میکردم و گرما و سرما را با پوستم لمس میکردم و از پیوند با طبیعت و جدایی از جامعه، آدمها و وابستگیها، لذت میبردم.
پناه میبردم به خودم و تنهاییم از هر چیزی و هر کسی که به طریقی نمیتوانم خودم را حرفم را برایش بیان کنم.
ولی نه غاری هست نه جسارتی؛ باشد هم زندگی با مار و ببر عقلانی نیست خیلی مهربان هم باشند گرسنه شان بشود یک لقمه چپم میکنند.
باید توی غار جامعه با ویژگیهای متفاوت خودم و دیگران زندگی کنم و بروز پیدا کنم؛ صریح روشن مصمم مطمئن مودب محترم باشخصیت و قاطع
خوب بود اگر انجامش به اندازه نوشتنش راحت بود.
نایل شدم به چند تا کاغذ و مجوز و مهارت
الان باید اینها را بولد کنم و جشن رنگی رنگی توی دلم بگیرم؟ یا همه را بگذارم کنار و روبروی خودم بنشینم بگویم عزیزم نازکم گل من: با خودت چند چندی خوشگلم؟
ندیدن مهارتها ناسپاسی نیست؟ اصلا زاویهای که در نظر گرفتهام درست است؟ چه میخواهم بگویم؟ به چه نتیجهای میخواهم برسم؟ چرا موقع نوشتن کمی دیدگاه خواننده احتمالی را در نظر میگیرم و مینویسم؟ عاشق بیداریهای سحرم اما بیداری ناشی از اشتیاق را ترجیح میدهم به بیداری ناشی از مدیریت و حل مسئله و چالش
دوست دارم کلی غر بزنم و از طرفی در تلاشم که قلمم برای خودش هر طرفی سر نخورد؛ موضوع بحث تصمیم و تغییر است و نه فرار از جامعه به سمت غار، امنیتم را گرمای مطبوع خانه را بدهم به سوز سرمای کوهستان؟ که چه بشود؟ انرژی طبیعت را بگیرم؟ خودم را پیدا کنم؟ خودم غاری هزار توام یک تو از هزارتوهایم هنوز کشف نشدهاست برای خودم
فقط با ذوق مشاوره میدهم به ارباب رجوع و دوست و آشنا و فامیل؛ خودم چی؟ کو خودم این وسط؟ کسی هم به روی مبارکش نمیآورد و لب کلام این پست با بازی با کلمات این است که من درست نمیشوم که نمیشوم امیدی به بهبود ندارم در حالی که پا به ۴۳ سالگی گذاشتهام! و برای خودم مثلا دو تا کاغذ و مجوز و ... گرفتهام.
قشنگیش اینجاست که گاهی هم که از یک گوشهای حرفها میزند بیرون یا دردناک بیان میشود یا مخاطب توقع شنیدنش را از من ندارد و در نتیجه رابطه تمام میشود؛ و من توی دلم میگویم بهتر کلاغ که قهر کند یک گردو به نفع باغبان است.
نمیدانم یا نمیخواهم به ریشه رفتارم بپردازم در حقیقت حالم بد میشود از فکر به آن چه برسد به انجامش، یکی میگفت معجزهها در همان کارهایی نهفتهاند که از انجامش طفره میروی و تمایلی به انجامش نداری.
هزار بار شاید، بلکم بیشتر، توی موقعیت قرار گرفتهام که بگویم ببین عزیز من با این شرایط بله چشم اوکی اما عوضش میگذارم آدمها بی هیچ قید و شرطی به هر طریقی به سادگی با بودنم رفتار کنند نمودش کجا پیدا میشود آنجاهایی که میدانم و نمیخواهم اینجا بگویم.
دنیا اگر هزار تا دکمه عقب گرد داشت که ندارد اما هزار بار تکرار یک موقعیت را دارد که یاد بگیری زندگی فقط در طبق اخلاص گذاشتن و مهربان بودن و درک کردن حقوق طرف مقابل نیست؛ زندگی "خودت" حقوق خودت است.
باز رفتم توی فاز نوشتن چیزهایی که توی کلهام است اما توی زندگیم نیست؛ کاش میشد احساسات حال بد کن را بیان کرد بی آن که اثری بر جای بگذارد
میشد راحت حرف زد بیان کرد! و یک نمیشود گنده این وسط وجود دارد
تغییرات مادی اتفاق افتاده، اما ماهیت همان است که بود
برچسب:
نویسنده: نیکی خوشنام