خرید بک لینک

پشت درهای کنکور

پشت درهای کنکور

صبح که بیدار شدم، مغزم طبق معمول کار خودشو کرده بود؛ انگار خودش بلد بود چطور باید منو زنده نگه داره. همه چیز یادم رفته بود. مثل هر صبح دیگه.

اما خودم دوباره رفتم دنبالش.

زود. تند. سریع.

رفتم ببینم کی پیام داده، کی نه. کی یادم بوده، کی نه.

لزومی نداشت.

یه پیام؟ شاید مهم باشه... اما مهم‌تر؟

خودم. حس خودم. حال خودم.

اون لحظه‌هایی که دیدم زندگیم واقعاً تکون خورده.

اون‌جا که تو یه زندگی با درآمد خوبم و دارم منتظرِ بهتر شدنشم.

اون‌جا که از شنیدن لذت می‌برم.

از خنکای سنگ مرمری که روش نشستم.

از سایه‌ی درختی که آروم افتاده رو سنگ.

از نور آفتابی که لابه‌لای شاخ‌وبرگ می‌رقصه.

از گرمایی که حس می‌کنم.

از تعریقی که از بودنمه.

از بدنی که مراقب خودشه.

به اینا که فکر می‌کنم، برمی‌گردم به یه چیزایی...

چیزایی مثل خودم. احساسم.

فارغ از همه تمرینای قانون جذب.

الهی بودن خودم.

و همهٔ این "شدن"‌هایی که این روزا پشت سر هم، یکی‌یکی اتفاق می‌افتن...

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

صفحه بندی