خرید بک لینک
از خواب پریدم

مثل خیلی دفعات دیگه

حتی از اون دوران که سه چهار سالم بود و یادم میاد

طعم خاص این پریدن ها پای دندونمه

یه زمان صدای دستگاههای صنعتی

یه زمان خواب هیولا و مرگ

یه مدت خواب تصادف

یه مدت خواب هوو و خیانت

یه مدت خواب جا موندن از جلسه ازمون

یه مدت دلشوره ی وسواس گونه برای آینده ی محمد

بسته به شرایط و موقعیت زندگیم و افکارم هر بار یه خوابی می بینم

گاهی چنننند وقت راحتم

اما خدا نکنه از دستم در بره چند تا چای طی روز بخورم

بعدش این میشه که الان ساعت دو و نیم میام پست میزارم

یه جا که میتونه اینجا باشه باید اگاهانه تصمیم بگیرم برنامه ریزی و عمل کنم

این حالت متوهمانه ی عجیب رو که طی روز یه جور و توی خواب یه جور حالمو می گیره و اجازه نمیده از زندگی جوانی نشاط فرزند خانواده و نعمتای بیکران خداوند لذت ببرم رو باید تغییر بذم ان شاء الله

این روز ها که میخونم و تست میزنم و به قول دوستم خیلی هم عمقی بلدم ! مرسی دوستم !!!

می بینم که یه تست معمولی رو چجوووور می پیچونم و اون فقط یه تست خیلی ساده هست

می فهمم و این بعد وجودم یا این ضعفم دهن دره می کنه توی صورتم که خیلی چیزهای دیگه هم به همین راحتی اند

به همین سادگی

و من براشون قصه می بافم

فرضیه می سازم

از قصه هام نتیجه می گیرم

با نتیجه هام تصمیم می گیرم

تصمیم هامو عملی می کنم

تغییر موضع و روش میدم 180 درجه برای مسئله ی ساده ی پیش پا افتاده ای که سخت دیدمش و توی این چرخه ی ناخواسته؟! خود خواسته می چرخم رنج می برم و شاید از رنج بردنم لذت می برم اینجا روم به دیوار عوق !!! ببخشید ولی همین جوریاست دیگه

بله میفرمودم

و چه بسیااااار انتخاب ها و فکر های رنجناک داری که کرده ام

مثلا .... که پیاده نشد ساعت دوازده شب بیاد خونمون به این خاطره که از من که جدا شدم میترسه!!!!

این که .... بعدش توضیح داده که خوابم میومده و کلا هم اخلاقش با هممممه دچار تغییرات جدی شده هم نمیتونه قانعم کنه که از این تفکر مولد رنج رها بشم و باز بعد چند ماه دوباره یادش میفتم و رنج می کشم

دیوانگی و جنون شاید همین پیچوندن ها و پیچیدن های مسائل ساده است

از این مثالها فراوان دارم که نمیخوام یا حال ندارم درباره اش بگم ولی واقعا توی این سن از زندگیم من اینجام؟

ترس از تق و توق اشیا تو نیمه ی شب؟ ترس از اون دزدی که زاپاس ماشین رو برد ؟ ترس از جنازه ای که بسته اندش و لحد روش گداشته اند و خاک رویش ریخته اند و بند کفنش رو بسته اند؟ ترس و توهم و خاطره؟

چرا نمیروم یه عدد نویستده ی رمانهای تخیلی ترسناک بشوم؟

ترس از صدای کلید انداختن های یواشکی ... که میخواست مچم رو بگیره که با کی و چه جوری شب ها رو تنها سپری می کنم

هنوز صدای اون کلید؟ هنوز همون ترس از دزد؟

هنوز همون سرزنش که چرا سالها تحمل کردی؟ که چرا سریع .....

دوباره توی چرخه ام !!!!!!

دیروز یه برگه پشت و رو از این برگه ها نوشتم

سوزوندم

امروز یه برگه دیگه ننوشتم اما سوزوندم و اروم شدم

انتخاب آگاهانه ی اعتماد به خالق هستی رو میخوام

نمی خوام ساعات طولاااانی به گدشته فکر کنم

نمیخوام ساعات طولانی اینده ی ترسناک غم انگیز بسازم

انتخاب اگاهانه ی اخلاق و اعتماد مدارانه میخوام بدون ادعا بدون بخل بدون حسادت بدون رنج

انتخاب اعتماد به پروردگار و آنچه که بهم داده

انتخاب عادی و معمولی و ساده ی آرام بودن نفس عمیق کشیدن

انتخاب آگاهانه ی توام با لبخند

و

دیدن خودم بدون ترس و اضطراب بدون توهم و تخیلات بیمار بدون وسوسه و بی ایمانی یا ضعف ایمان

دیدن خودم که واقعی لذت می برم و ماهیچه های منقبض و جمع شده ام رو رها می کنم از این همه تفکر رنج دار ناک

از بخل از افراط و اسراف از بی برنامگی و بی خوابی و بد خوابی

چی هست الان که من بد خوابم؟

آیا غدای خوردن ندارم؟ایا محمد یه جوان معتاد توی جدول افتاده است؟ ایا بابا توی مواد شیمیایی سال 86 یکهو از دست رفته و من بابا ندارم؟

ایا بابای محمد توی زندگی ام نیست و من مرده ام؟

ایا داداشم که توی شش ماهگی اش قربون صذقه اش می رفتم و نگران بودم نمیره الان 25 ساله نیست؟

آیا مامان که دکترها می گفتند همین الان عملش کنید بعد 10 سال از دست رفته؟

آیا درس و پایان نامه ام نا تموم موند؟

آیا گرسنه تشنه بی خانمان و بدبخت شدم همونجور که 8 سال پیش فکر می کردم؟

آیا قسط و چک ماشین و بیمه اش دو سال پیش تا الان موند

دلم رهایی خود خواسته ی اگاهانه ی لدت بخش دوست داشتنی میخواد

قطعا ان شاء الله زندگیم سرشار از فراوانی هست اگر خدا هست توی زندگیم

قطعا و بسیار نزدیک می بینم روزی رو که با گاوهای مشکی چشم درشت توی گاوداری ام می گم و می خندم

بسیار نزدیک و در دسترس می بینم درخت های صف کشیده ی برگ صورتی رو که .... هومممم خیلی نزدیکه

حالا دلم رهایی میخواد

نزدیکه این خواسته ها که روزی ارزوی دست نیافتنی ام بودند

انگار که همین حالا توی همون باغ و توی همون گاو داری ام عااااشق بوی درخت و پهن گاو های مشکی چشم درشتم هستم

حالا دلم ایمان میخواد و پر شدن ظرفم از خود خود خود خدا و خودم دست در دست هم و لذت ایییین همممه فراوانی و این بیکرانی و کهکشانها و ذرات رقصنده ی هیذروژن و اکسیژنی که در آغوش هم هستی رو زنده نگه داشته اند

دلم ارامش تاریک نیمه شب کشاورزی رو می خواد که اومده آب بگیره دلم صدای سکوت و جوی آبی رو می خواد که ...

برچسب: همینجوری,همینجوری, نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:17

صفحه بندی