روزگاری سه و نه ساله بر من گذشت تا یاد نگیرم که همیشه اول
به نام خداست
و بعد سلام
که هر کاری بی اسم زیبای او ابتر است و ناتمام
و عرف نمیپسندد که اگر بیمقدمهای لااقل به کوتاهی یک سلام
بروی سر اصل مطلب...
آدمها کمکم تجربه میکنند موهایشان را نه سنگ آسیاب که سنگ روزگار به بهای نقد جوانی سفید میکند و دل پر از شور و شرشان را؛ دل پر از امید و آرزویشان را که چون جوان است آرزو بر او عیب نیست ... محافظهکار ترسو و محتاط و ناامید میکند گاهی
گاهی در عین جوانی احساس ناتوانی و افسردگی؛ در عین موفقیت و هوش و دانش و ذکاوت و داشتن بیشمار نعمت احساس ضعف میکنی
کنار میایستی و میگویی خدا؟ من نمیتونم. کار خودته...
خودت را کنار میکشی تا خداوند را وسط معرکهای ببینی که همیشه او بوده حتی وقتی فکر میکردهای تو بودهای...
وسط معرکهای که فکر میکنی/میکردی معرکه است، یا معرکه بوده است...
مدارک را بارها توی ذهنت کنار هم میچینی
شهادت شهود، شکایت شاکی، مادهی ... قانون مجازات ... نگرانیهای موکل و خانوادهاش ...
و تو
تو که وکیلی هستی که خودت موکل خدایت شدهای و گفتهای
خدایا باز هم تو
نه این که نخوام، نه این که نشه، نمیتونم...
اینجا جاییه که تمام قد سوی چشمام به تو و نگاه تو و حضور توئه
تویی که دورت میگردم و ازت کمک میخوام تویی که مرکز عبادت و استعانت منی...
قطعا و حتما در من چیزی دیدی که شوق وکالت رو اینجوری انداختی به دلم... و کمکم کردی تا وکیل بشم ... پس منو به اون "شدن" برسون...
من هنوز دخترک خردسالی در گوشهای پر از ابهامم نه زنی سی و نه ساله در آستانهی شکوفایی
هنوز همان کودک درون پریشانم که نگران از نشدنه و گاو رو به دم رسونده رها میکنه تا ...
میدونم که این تفکر، پسند نیست
میدونم که این تفکر پشتش ضعف خودکم بینی و شاید احساساتیه که بر مبنای جملات و گفتگوها و خاطرات غلط من شکل گرفته... این بیان از روی ضعف و تنهایی از اونجاهایی میاد که فکر کردم در آفرینش من ...
ادامهی جمله ادامهی در شان نوشتن و خلق شدنی نیست...
ادامهی واقعی جمله اینه که
ممنونم از آفریده شدنم رشد و تغییراتم در سکوت؛ ممنونم از "شدنی" که تا الان خوب بوده و از این به بعد خوبتر میشه و صبورانه منتظرم تا ببینم از پیلهی تنگی که منو به تسلیم اجباری وادار کرده چی بیرون میاد؟ ترجیحم اینه یه فرشته باشم یا غولی گیر افتاده در چراغ جادو... طلسمی در شیشهای روی امواج اقیانوس..
شکوه و جلالی قدرتمند مظهر تجلی شکوه و جلال خالق باشکوهم که قادر مطلقه.
دلم تجلی قدرتی رو میخواد که آنا و در لحظهی الان به صورت انفجارهای پشت سر هم وجودم رو پر از توانمندی قدرت کنه... جوری که بتونم جانانه با تمام وجود با اون سلولهای پشت قلبم سلولهای غشای اطراف قلبم عشق شهامت جسارت، امنیت، ایمان و حمایت رو به جامعه بدم..
بشم ذرهبین نگاه تیز بین قاضی، بشم دستی کنار دست فرشتهی عدالت...
من به این توانایی ایمان دارم
اما به این که حالا زمانشه؟ تردید
و این تردید "در جگر لیکن خاری از ره این سفرم میشکند."
به جز ایمان عمل میخوام و در دست اقدام بودن رو نمیخوام اقدامات نهایی رو میخوام چون حق و تکلیف و وظیفهام به انجام رسوندن کاریه که عاشقانه دوستش داشتم و دارم و قاطعانه و مقتدرانه میدونم که از پسش بر میام.
من بهترین کسی هستم که میشناسم.
من به انگیزه و تشویق خودم و ایمان خودم به خودم نیاز دارم و همهی اینا رو در آن حاضر دارم به همراه آگاهی و سلامتی و بیکران هر شرط و نعمت و پیششرطی که برای موفقیتم لازم و ضروریه...
هزار بار قادر مطلق رو سپاس
هزار بارتر زندگی رو سپاس
هزاربار تر رقم زدن آنچه آرزوی منه رو سپاس
از پسش برمیام شاید کسی نتونه شاید خیلیا بتونن شاید... برای من مثل نوشیدن جرعهای آب گواراست
هزار شکر
برچسب:
نویسنده: نیکی خوشنام