روز 1 یک زمانی خاصترین روز سالَم بود
با هر حال و احوالی خودم را میرساندم حرم پای عرفه خواندن شیخ حسین انصاریان
قلبم پر از نور و عشق و امید می شد
خوشحالم چنین خاطرههایی دارم، صحن آزادی، صفا و نور، گاهی وقتها نم نم باران و برف وقتی عرفه توی زمستان و پاییز بود، گاهی وقتها آفتاب و سایه
اگر برگردم به هیچکدام از قابهای خاطرات آن روزها دست نمیزنم
گرد نشسته روی قاب را میگیرم و سیر تماشایش میکنم
قربان صدقه خودم میروم
آن چشمها صورت گرد لپها تپلو کک و مک قشنگ نشسته روی بینی و گونهها ابروهای نازک و کم پشت و دخترانه
فاطمه شونزده هفده ساله، ۶۳ کیلویی، که سرگرمیش حفظ کردن بود از قرآن و ادعیه بگیر تا اسم بازیگرها و تیمهای لیگ دسته یک و آزادگان و ورزش کاران
همیشه دلم برای عرفه ذوق و شور دارد تنهایی برای خودم یا با خواهر مادرم یا دوستم سوار آن اتوبوسهای تازه تحویل شده اتوبوس رانی میشدیم و نزدیک حرم پیاده میشدیم.
خیلی به این فکر نکردم که شب عرفه هم خاص باشد
به خاص بودن کلمهی عرفه هم توجهی نداشتهام
که یعنی شناخت و احتمالایک عالمه معنی و تفسیر و ... دارد که خودت را بشناسی خدا را شناختهای و ...
با یادآوری آن روزها، آن هیاهو، و صحن فرش شده آزادی، دلم غنج میرود.
فاطمه با دل غنج غنجی و چشم قلب قلبی❤️
برچسب:
نویسنده: نیکی خوشنام