خرید بک لینک
اشک اشک گریه گریه همینجوری الکی که نهزمین هم آسمون نیومدههمه چی هم اوکیهفقطحس ناتوانی تو کنترل موقعیت و حل مسئله و خشم دارماگه چه کنم از این حس میام بیرون؟تغییر حالت و موقعبتیه لبخند عمیق بابت روتین زندگیمیه حس خوب به این که حل میشه، حلش می‌کنمیه بوس به خود عصبانیم و بغل گرفتنش و تایید کردنشاحتمالا یکی دو تا تماسباز لبخنداقدام و فعالیت حتا تو انجام یه سری کارای دیگهکه فازم و مدارم و حسم رو عوض کنهو خود ترسیده ملامتگرم رو آروم کنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 13:58

بعد از دوازده روز جنگ

بعد از دوازده روز جنگ

امنیت در دلم و زندگیم خودش را و ارزشش را نشان داد

خدا را شکر

امیدوارم همیشگی همه جا و برای همه باشد

خوشحال و سپاسگزارم

چشم‌هام از شادی برق می‌زنند

به پاسخ بعضی سوال‌هام رسیدم

از گرمای تابستان هم سعی می‌کنم لذت ببرم

❤️

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

باز بیخوابی

باز بیخوابی

چون

در حد دندان قروچه

عصبانی‌ام

همین

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

۲۵ سالگی نامزدی

۲۵ سالگی نامزدی

یه پست سال ۹۶‌ام رو خوندم

عمر حلقه‌هه شد ۲۴ سال و شش ماه و ۱۵ روز

که اگه بخوام گردش کنم میشه ۲۵ سال

فک پلاک کنم یا نه؟

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

پشت درهای کنکورپشت درهای کنکورصبح که بیدار شدم، مغزم طبق معمول کار خودشو کرده بود؛ انگار خودش بلد بود چطور باید منو زنده نگه داره. همه چیز یادم رفته بود. مثل هر صبح دیگه.اما خودم دوباره رفتم دنبالش.زود. تند. سریع.رفتم ببینم کی پیام داده، کی نه. کی یادم بوده، کی نه.لزومی نداشت.یه پیام؟ شاید مهم باشه... اما مهم‌تر؟خودم. حس خودم. حال خودم.اون لحظه‌هایی که دیدم زندگیم واقعاً تکون خورده.اون‌جا که تو یه زندگی با درآمد خوبم و دارم منتظرِ بهتر شدنشم.اون‌جا که از شنیدن لذت می‌برم.از خنکای سنگ مرمری که روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

اشک اشک گریه'>گریه گریهاشک اشک گریه گریههمینجوری الکی که نهزمین هم آسمون نیومدههمه چی هم اوکیهفقطحس ناتوانی تو کنترل موقعیت و حل مسئله و خشم دارماگه چه کنم از این حس میام بیرون؟تغییر حالت و موقعبتیه لبخند عمیق بابت روتین زندگیمیه حس خوب به این که حل میشه، حلش می‌کنمیه بوس به خود عصبانیم و بغل گرفتنش و تایید کردنشاحتمالا یکی دو تا تماسباز لبخنداقدام و فعالیت حتا تو انجام یه سری کارای دیگهکه فازم و مدارم و حسم رو عوض کنهو خود ترسیده ملامتگرم رو آروم کنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

تصمیم درست

تصمیم درست

به اینجا که رسیده

خوشحالم که از حاشیه امنم بیرون اومدم

چجوری بگم خدا جون از تو ممنونم

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

دو کس رنج فلان و بهمان بردند ...

دو کس رنج فلان و بهمان بردند ...

یکیشون من

اون یکی هم من

چون کاری که باید رو نمیکنم

نوش جونم

نوش جونشون

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

خوبه'>خوبه که بعد یا همزمان با حال بد حالم خوبه

خوبه که بعد یا همزمان با حال بد حالم خوبه

اربعین اونجا بودم با حال بد

الان خوبم

شاید بشه گفت خیلی

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 11:27

صمّم یصمّم تصمیمباب تفعیلدلم که میگیرد میتواند یک شروع باشد برای تغییری جزیی در رویه و رفتارنمیدانم از سالها پیش تغییری ایجاد شده یا نههنوز خیلی حرفها در دل میماند و هنوز رو دربایستیها شادابی را از چهره انرژی را از جسم و نشاط را از روح و دل میگیرد.نمیدانم که چرا بزرگان گهگاهی کنج عزلتی میگزیدند، برای دوری از دنیا؟ برای فربه شدن روحشان؟ برای پیوند با خودشان؟ خداوند؟ معنویت؟ من که کنج عزلتم را گوشه اتاقم انتخاب کردهام و دوست داشتم شجاعت زندگی به تنهایی در غار همراه مار و مور و ملخ و ببر را داشتم.آتشی روشن میکردم و گرما و سرما را با پوستم لمس میکردم و از پیوند با طبیعت و جدایی از جامعه، آدمها و وابستگیها، لذت میبردم.پناه میبردم به خودم و تنهاییم از هر چیزی و هر کسی که به طریقی نمیتوانم خودم را حرفم را برایش بیان کنم.ولی نه غاری هست نه جسارتی؛ باشد هم زندگی با مار و ببر عقلانی نیست خیلی مهربان هم باشند گرسنه شان بشود یک لقمه چپم میکنند.باید توی غار جامعه با ویژگیهای متفاوت خودم و دیگران زندگی کنم و بروز پیدا کنم؛ صریح روشن مصمم مطمئن مودب محترم باشخصیت و قاطعخوب بود اگر انجامش به اندازه نوشتنش راحت بود.نایل شدم به چند تا کاغذ و مجوز و مهارتالان باید اینها را بولد کنم و جشن رنگی رنگی توی دلم بگیرم؟ یا همه را بگذارم کنار و روبروی خودم بنشینم بگویم عزیزم نازکم گل من: با خودت چند چندی خوشگلم؟ندیدن مهارتها ناسپاسی نیست؟ اصلا زاویهای که در نظر گرفتهام درست است؟ چه میخواهم بگویم؟ به چه نتیجهای میخواهم برسم؟ چرا موقع نوشتن کمی دیدگاه خواننده احتمالی را در نظر میگیرم و مینویسم؟ عاشق بیداریهای سحرم اما بیداری ناشی از اشتیاق را ترجیح میدهم به بیداری ناشی از مدیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:23

قلبم آرام است در آرامش زیباییام در احساسات نیکوییام خوشحال ممنون و سپاسگزارم با زمزمه بعضی چیزها

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1402 ساعت: 14:15

روز عرفه یک زمانی خاصترین روز سالَم بودبا هر حال و احوالی خودم را میرساندم حرم پای عرفه خواندن شیخ حسین انصاریانقلبم پر از نور و عشق و امید می شدخوشحالم چنین خاطرههایی دارم، صحن آزادی، صفا و نور، گاهی وقتها نم نم باران و برف وقتی عرفه توی زمستان و پاییز بود، گاهی وقتها آفتاب و سایهاگر برگردم به هیچکدام از قابهای خاطرات آن روزها دست نمیزنمگرد نشسته روی قاب را میگیرم و سیر تماشایش میکنمقربان صدقه خودم میرومآن چشمها صورت گرد لپها تپلو کک و مک قشنگ نشسته روی بینی و گونهها ابروهای نازک و کم پشت و دخترانهفاطمه شونزده هفده ساله، ۶۳ کیلویی، که سرگرمیش حفظ کردن بود از قرآن و ادعیه بگیر تا اسم بازیگرها و تیمهای لیگ دسته یک و آزادگان و ورزش کارانهمیشه دلم برای عرفه ذوق و شور دارد تنهایی برای خودم یا با خواهر مادرم یا دوستم سوار آن اتوبوسهای تازه تحویل شده اتوبوس رانی میشدیم و نزدیک حرم پیاده میشدیم.خیلی به این فکر نکردم که شب عرفه هم خاص باشدبه خاص بودن کلمهی عرفه هم توجهی نداشتهامکه یعنی شناخت و احتمالایک عالمه معنی و تفسیر و ... دارد که خودت را بشناسی خدا را شناختهای و ...با یادآوری آن روزها، آن هیاهو، و صحن فرش شده آزادی، دلم غنج میرود.فاطمه با دل غنج غنجی و چشم قلب قلبی❤️ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 1:17

سلام سلامسالها گذشتده سال همشاز شروع شکاف یا زلزله زندگیم ۱۴ سالحالا که نگاه میکنماصلا انگار روی گسل بودمچطور زنده موندمچطور موفق شدمتجربهها کسب کردملذتهایی بردماز گاز زدن یک توت فرنگی تا دیدن لحظه تولد محمدتا قد کشیدنشاز گریههایی که باعث شدن غم دلم بریزهنمازهای هول هولکی حتا از روی عادت و حس عمیق ارامششقبولی های پشت سر هم تو آزمونا با درصدهای خوب و عالی و دیدن کارنامههاشاز اونچه به دست اوردم چشیدم بو کردم دیدم شنیدم لمس کردم حس کردم ممنون و خوشحالمحتا غمها و چالشهاچه  شبها که سرمو گذاشتمو رفتمچه شبها که از ترس واهی نبودن نداشتن و ندیدن عزیزام و وابستگیام و دلتنگیام خواب نرفتمچه شبها که بی هیچ فکری رها و آرام در آغوش پر مهر خداوند خوابیدمچه شبها که از ترس شکستهای احتمالی فردا و فرداها با لب و حنجره خشک ساعتها توی اینستاگرام چرخیدملذتی غیر قابل وصفه یه کنار نشستن و دیدن همه این اتفاقاتممنونم از الله یکتا برای تجربیات جداب دلنشین با هر طعمی که داشت وعنوان جذب رو که برای پست گذاشتم انگار ربطی نداره بهشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:09

دلم خیلی کارها میخواهد که دوست دارم انجامشان بدهمخیلی کارهاخیلی کارهاخیلی کارهاخیلی کارهااز آنها که تا نفس میکشم و جان دارممثل نوشتن یه کتاب دل و جون دارمثل یک عالمه حال و حس خوب برای خودممثل مدتی راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 16 دی 1399 ساعت: 3:37

و ناو خدیسلامبه م ا میگویم یادش بخیر آن وقتها وبلاگها و یاهو بهش میگویم اگر به فکر بودیم و میخواستیم حالا حالاها برای خودمان شاخی در اینستاگرام میشدیم که خب نخواستیم و نکردیم و نشدیمغرض از نبشتن اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی خوشنام تاريخ: سه شنبه 16 دی 1399 ساعت: 3:37

صفحه بندی